it's my GoOdOoIsH life

 it's my GoOdOoIsH life                گوودوو                 

 
 

ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

باران می آید ، همان باران

نوسانِ‌  بی دردسر سابق ها ادامه دارد،‌ سایه می کنند آرام ، و آرام در تاریکی پشت ابرها پنهان می شوند 

راستی، کسی را پیدا کرده ای تا هر صبح که قهوه ات را هُش می کشی تماشایت کند و با یک هُش جوابت را بدهد ؟ یا اینکه در چشمانت زل بزند وقتی می دانی هست ؟ کسی که دوستت بدارد ... چه خوبست اگر آنکس باشد کنارت

و اگر هم نباشد ، زندگی ادامه دارد،‌   



 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

بگذار بویت کنم

بگذار چشمانم را باز کنم ، نور ستاره ها همه جمع شوند در این یک گوشه ی دنبا

بگذار کنارت باشم

کنارت بنشینم

صدایت کنم

بگذار ببینمت ، چشمانت را ، بگذار یادم بیاید ، صدایت را

هزار بار ، هر روز ،

لم بدهم آن کنج ، لبخند بزنم ، چشمانم برق بزنند ، رویم را بگردانم ، در دل بخندم

دلم آن دور دور ها گیر کرده است برای خودش  خوش می خواند

 

 

 



 
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸  

آدمی مثل من ، نمی داند چه می کند و تکلیفی با خودش ندارد که معلوم کرده باشد

این آدم ، یک عالم اشتباه است و غلط پولوت ، یک عالم صفر کله گنده ، یک عالم بی تصمیمی ؛ یک عالم تفره ،‌یک عالم پوسته های رنگ به رنگ ،‌هر کدام برای یک فصل

 این کابوس ، روزمره و تکراریست ،‌ یک کابوسِ‌ تار  ، یک کابوسِ محو  

دارم محو می شوم ،‌ چیزی نمانده است ،‌ خالی با یک جلدِ ضخیم رویش

چه اصراری داری که این جلدِ‌ محکمِ‌  تنِ‌  من را بشکافی؟ چه چیز را از میان این همه پرده می کاوی ؟ پشتِ این جلد خالیست

 



 
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸  

سرمای مهیبی خورده ام و جانم بالا آمده است

یک قُل دو قُل بازی کردم با خانم همسایه ی طبقه ی پایینی . علاقه ی زیادی دارد به بافتنی و آشپزی. در اوقات بی کاریش با همسایه ی پایینی و بالایی بازی های مختلف می کند تا سرگرم شود.

او فال تاروت هم بلد است بگیرد و وقت هایی که دخترهای نابالغ آقای صاحبخانه پیشش می آیند، یک شال عجیب سرش می اندازد و پرده ها را می کشد و شمع روشن می کند. آنوقت با ناخن های بلند و مانیکورش ورق های تاروت را بالا و پایین می کند و آن زمان است که در نظر من مرموزترین زن دنیا می شود .

امشب برایم سوپِ بُرشِ معروفش را درست کرد و کنارش هم دو رانِ جوجه مرغ گذاشت تا حالم زودتر خوب بشود. وقت هاییکه در آشپزخانه اش غذا می خورم، مدام دور میز می چرخد و نگران است که مبادا چیزی از قلم افتاده باشد ؛ کم نمک باشد یا زیادی تُرش

سوپم را تا آخر هُش کشیدم . یاد حرف های آنشبش می اُفتم. "The Fool" ، کارتی بود که برایم بیرون کشید.   یک عطسه ی بلند می کنم و به او می گویم که از سوپش حسابی خوشم آمده است  .

 



 
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  

همکلاسی های ما در ایران باید بدانند که ما همراه آنان،رنج می کشیم و همراه همه آنها فریاد می زنیم:از رای من گذشته؛هموطنم رو کشته.



 
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸  

دور از عقبِ عقربه های ساعت ، مرا یاد خودم می اندازد

من از پشت می آیم و از جلو خارج می شوم

انتظار مرا یاد خودم می اندازد

شب ها خوابم نمی برد ، عصبانی و بی حوصله ؛با پلک های باز روز را شب می کنم ، شب را روز

دوباره خودم شده ام،‌ یک خودِ غریبه

 

 



 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸  

Im Constantly Killing Myslef



 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

I Won't Say Adieu

...

between love and goodbye
i wont be leaving in the middle this time
between love and goodbye
i've got a heart of gold you will never find

 



 
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

شرحِ یک آدمِ معمولی که آهسته راه می رود و نه لزوما پیوسته

بعدازظهر ها پیاده می رود تا صندلیِ رویِ شیب و نیم ساعتی آنجا می نشیند

چایش را با شیر سر می کشد و شب ها نیم ساعت از این دنده به آن دنده می شود تا خوابش بگیرد

پیانو دوست دارد ، زیاد

گاه و بی گاه می نویسد

صدای خوبی ندارد ولی می خواند

تا دلش بخواهد کارهای معمولی و یکنواخت می کند و برای همین بیشتر روزها کسل است و اخلاقِ خوشی ندارد

با کسی چندان گرم نمی گیرد و از اینکه قیمتِ بودن با آدم ها یکرنگی با آن هاست انزجار دارد

حالا که فکر می کند ، تنهاییش را دوست دارد

شاید بین این همه شلوغی صدای او به جایی نرسد و شاید هم اصلا صدایی نباشد در او ، ولی او هم یک آدمِ معمولیِ دیگرست میان همه ی آدم های معمولیِ این دنیا

 

 

 

 



 
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸  

                 Gabriel's Oboe           

یک من همهمه ، همه در سر من

درد ندارد که قرص بخواهد ، قرص خواب یا سوءهاضمه ،

‌مستی هم کار ما را نساخت ،‌ و نه اسلحه ی سرد و نه حتی گرم ،

 هاه , بیا کار من را بساز

 



 
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸  

آفتاب زده،پرده ها رو نکشیدم ، ولی اتاق سیاه نیست

میرم  بیرون خونه ،بند کفشامو نگاه می کنم ،‌ فک می کنم

 ساعت کوکیت زنگ نزد ،آروم راه میرم، اینطوری بهم می رسی، ازم رد می شی ،

از پشتِ سر نگاهت می کنم که داری دور می شی

 



 
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

یه اسفند دیگه داره تموم میشه ،

میرم بخوابم ...

 



 
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧  

دلخوشی های تکراری

آدم های پیر دوست داشتنی و خوش قیافه

جوان های پیچیده و مزاحم

خیابان های زشت ، خیابان های ترسناک ،

پارک های سبز ؛ فواره های آویزان

شب های بی خواب

روزهای سردرگم

پیانو ،  آرامِ من



 
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧  

مورچه ها روی میز را به بازی گرفته اند

آهسته می گویم که مبادا آزرده خاطر شوند

آدم های قدیمی همه دور هم جمع شده اند از احوال هم خبر می گیرند

آدم های جدید دور هم جمع شده اند و از خودشان حرف می زنند

مورچه ها در تمام این مدت روی میز دنبال خرده های ساندویچ نون و مربا و عسل ِ من می گشتند ؛ تا صبح یک تکه ی گنده را کشیده بودند تا لبِ میز

دخترِ اتاقِ بغلی تمام شب را به پهلو خوابیده بود و جُنب هم نخورد، وگرنه من صدایِ کشیده شدنِ ملحفه اش را از میانِ دیوار می شنیدم

ناشتا که باشی همه ی این انسان هایِ مهم نما را عین ساندویچ هایِ وراج و لجوج می بینی که تا آخر  دنیا هم که شود خیال ندارند اندازه یک گاز از گوشه ی تّردشان را به آدم های گرسنه ای مثل تو بدهند. آن موقع است که ابعاد انبارهای زیرزمینیِ پر از نان و نباتِ‌ مورچه های رومیزی دیوانه ات می کند

آشغال پاک کن را تازگی ها بیشتر می پسندند به گمانم ، مورچه ها را می گویم

شاید هم آمده اند که این اتاق خاک گرفته ی من را جارو کنند و شاید هم پارو

 اینجا هم عید می آید ،

نمی دانم چرا مدام یاد آن غروب می افتم پشت شیشه های کافه گودو، کنارِ بابک و کیمیا و من و ... و من پشت ویترینِ مغازه ی بغلی ، ... باران می آمد

اینجا هر روز باران می آید ،

 

 



 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  

                                                 قرمز و نارنجی و بنفش ...

                                      

امشب چه آسمان ِ قشنگی بود

آدم ها را سر به هوا کرده بود

 



 
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧  

در همسایگی من یک راکون زندگی می کند. او امشب را با من و هم اتاقی مهربانم به صرف چای گذراند .



 
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  

روزهای اول که خوب این دور و بر را نمی شناختم ،‌ آقای خاکستری به من کمک می کرد

با اینکه پای راستش خیلی درد می کند، ولی همیشه ایستاده است سر جایش تا هر وقت من از آن دور و بر می گذرم ، راه را نشانم بدهد

آقای خاکستری ِ بیچاره فقط یک دونه بلور و شرت ورزشی بیشتر ندارد و برای همین حتی وقتی برف می آید و همه پالتو های پشمی و دستکش و شالگردن می پوشند، او فقط با همان یک لا لباس ورزشی اش ادای دویدن در می آورد

آقای خاکستری  همیشه جدی است و هیچ خم به ابرو نمی آورد. او از بین همه ی این دور و اطراف فقط یک دونه پایه ی سنگی را سوا کرده است و صبح و شب روی آن ژست می گیرد.

آقای خاکستری احساس تنهایی نمی کند. از وقتی تصمیم به ماندن گرفت ، کلی وسایل خاکستری برای خودش جمع کرده است ، یک تخم مرغ خاکستری دو نیم شده و دو استخر خاکستری از یخ

 

 

 



 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

دیروز تمام شد

هووو وو هو هو هو و ... با تو

مثل خواب و خیاله ... بی تو



 
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧  

اینجا شب از نیمه می گذرد و می ایستد

روز به نیمه می رسد و می ایستد

آسمان دو رنگ شده است

آدم های تنها ، میان آسمان و زمین تاب می خورند

بالا و پایین  ، بارانی و خاکستری ؛‌ ابری و سفید ، ابری و طولانی

 

 



 
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧  

                                                 چشم های ارغوانی و چشمک های نقره ای

 یک دایره ی مغز آدم که نصفش کار نکند ،‌ یعنی نصف دیگرش را از سرنشین خمار قرض گرفتن و تصادف کردن. یک معده ی بدون دهن که در شکمت کار بگذارند ،‌یعنی یکسر صدای قُر قُر و خنده شنیدن. یک من را دو من نوشتن و به خورد مشتری دادن ،‌می شود دست ِ‌آخر هر دو سالی یک ورق پاره نوشتن و آخر سر ننوشتن.



 
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  

 

همه ی اتفاق های  ساده ی مربوط به من ،   هر روز تکرار می شوند ؛

هر روز  دارم تکرار می شوم

 

 



 
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧  

 

و آدم ها به سختی کشیدن عادت کرده اند انگار ،



 
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  

هر کجا که دلت بخواهد پَرَِت می دهم

موجودِ  پَر دار  ِ  عجیب

ولی باز هم پَر می زنی ، می آیی کنار  ِ‌ من کِز می کنی ،

که با هم پَر بزنیم ، به هرکجایی که بشود



 
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  

یک چشمی می بینم ،‌ آن یکی درد می کند

 



 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 

Buy Me. I Will Change Your Life Forever

 



 
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

برای هیچ کس نمی نویسم ، هیچ کس
برای تو ،‌نمی شود نوشت
برای تو ،حرف ها حرف می زنند ،‌ نمی دانم چه ،‌نمی فهمند

حرف آخر من ،‌خداحافظ ،‌ نمی شود نوشت



 
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧  
هدیه ی تولد برای تو ،
دسته ی چاقو ، سیب زرد
هدیه ی تولد برای تو ،
فکرهای کِرمو ،‌شال و کلاه ِ خال خال پشمی
هدیه ی تولد برای تو ،
تیک تاکِ ساعتِ دیواری
هدیه ی تولد برای تو ،
پرده ی  پاره ی گوش من
هدیه ی تولد برای تو ،
بغض ِ گلو ،‌سر درد
هدیه ی تولد برای تو ،
توپ ، تفنگ ،‌ سوت ِ قطار ، بوق ماشین ، بیب بیب
بیب بیب
هدیه ی تولد برای تو
حرفم هنوز تموم نشده ، چرا هیچی تو سرت نمی ره
هدیه ی تولد برای تو
تنهام ، خستم ، باد خنک می خوام ،‌صدای دریا ،‌ کوه و جنگل ،‌آتیش می خوام ، سنگ می خوام
سنگ می خوام
هدیه ی تولد برای تو
کله ی ماهی ، پشم خرس ،



 
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦  
اُملت ِ میکس شده ام با پنیر اضافه ، سوسیس و سیب زمینی پخته
صبحانه تان من را سِرو می کنند . یک مجسمه ی سنگی ، لباس تنگ و بدن نما تن کرده است ، سرگرمتان میکند آن هنگام که جناقم را می شکنید و بال هایم را به نیش می کشید .



 
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦  
قرار نبوده است خمیر هر کسی را که زدند،‌حساس و آبی و با شرف از کوره در آید
پختم، آتش گفتم، نفسم در نمی آید جماعت
بده،‌ دستت را بده بگذارم روی این دمل های سربازم،‌ می دانم. بی شفا می میرم،‌اما آرام  ... شاید
شاید آرام بمیرم ،‌ آدم های توی سرم را تنظیم کرده ام روی ساعت شنی و سوراخ دریای خاطراتم ،‌ دریای صداها ،‌دریای آرزوها ،‌دریای سرخ لب هایت در گوشه ی تاریک کافه ی هفتاد رنگ زندگی
پدال را محکم تر فشار بده، من هم این تیزی براق را محکم تر می فشارم،‌ با هم معلق می شویم در میان پاره پاره های هوا ،‌با هم هوا می شویم
کوه و درخت و رودخانه می شویم ،‌تاب می خوریم  میان نقاشی کودکان فردا،‌
با هم داستان های تلخ می شویم ،‌عشق های شوریده
ما هم روزمره می شویم ،‌ پدال را محکم تر فشار بده ،‌من هم این تیزی براق را محکم تر می فشارم



 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦  

یک ساحل شنی

یک عالم موهای مشکی من در باد

چشمانم به لحظه ها

کف پایم بر زمین ، با دست هایم دو ور  ِ باد را گرفته ام ، نگهش داشته ام جاری در نفس هایم

آه ،‌ خدایا ، چشمان منتظرم را بنگر / دست هایم رو به آسمان

ثنا می گویم ، می چرخم دور زمین و زمین به دور من می چرخد  

چرخ ،‌ چرخ ؛‌ عباسی ، ... خدا منو نندازی ...



 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦  

یک بطری خالی که من سر کشیده ام

یک جفت پا که همه اش مال من است

یک عالم رگ و ریشه و یک مُخ ، پُر از مهمل ، چاشنی اش دو کلام حرف حساب

همه اش من هستم. بچه ی دو ساله که جلوی آینه گیر می کند ، می گوید من .

از این آینه بازی های هر روز ِ مخم خسته می شوم



 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ دی ۱۳۸٦  

نامه های گاه و بیگاه من را

هر بار یک نفر می آمد ،  پاره های ورق بار قلبش می کرد 

سیاه و سفید ، خط خطی های ممتد ، یک فتیله و کمی موم،

زندگی من را می خواست که آتش بکشم تمام پس زمینه های سیاه و سفیدش را

یک ارکیده ی خشکیده . آب می شوم در جلدش فرو می روم ، روح می بخشم  ارکیده های پلاسیده ی دلت را

آب و آتش ریخته ام در این جلد ، یک عالم دوود زیر بافت های بدنم

بی حال شده ام . دستانم رمق ندارند .

یک خاکستری کمرنگ راه می رود این خیابان ها را

و خیابان ها برعکس می دوند تا او زودتر برسد به خانه اش هر روز بعد از یک عالم کلنجار



 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦  

                                                                      The Rolling Stones- Streets of Love       

افسانه ی موش و گربه بازیمان به سر رسید

ازین به بعد می شویم هیچ و  پوچ . 

 گل یا پوچ ...

این چشم های من رنگشان پرید . بافتنی قرمزت را گم کردی . رفت و دیگر پیدایش نشد.

 هوا سرد شده است . رفتیم و رفتیم .

... گذشته دور شده است . رفته است و دیگر پیدایش نمی شود .

رفتیم .بالا رفتیم . پایین آمدیم . کافه ی گرم زمستان های پیش گم شده است میان این همه خیابان یخ زده .آن دور دور ها گل را نکاشته بودند. پوچ بود .



 
ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦  

                                                                     Eric Clapton - Wonderful Tonight

عاشق است و نقاشی می کند

سفید و آبی

هر روز برایم آسمان می کشد

                                                 



 
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦  

آسمان شهر سفید و پر ابر است

و هوایش پر از سرما

آدم های شهر همه یک جایی افتاده اند و خواب می بینند . نه گرسنه شان می شود که دنبال غذا بروند و نه تلفن هایشان زنگ می زند .

شمعدانی های خانه های قدیمی گلدان هایشان را شکسته اند.

در زمین و آسمان ریشه می دوانند تا شب که آدم ها بلند شوند و دوباره آرام بگیرند .

آدم های فراموشکار شهر یکی پس از دیگری می میرند و هیچ کدامشان مرگ آن یکی را نمی بیند. مراسم خاکسپاری آدم های شهر بی سر و صدا و زیر ریشه های شمعدانی های گرسنه انجام می شود.



 
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦  

صدای پای کسی نمی آید

نه حتی آب

و گمان هم نمی کنم این روزها اصلا باران ببارد و نه برف

نه برای من و نه بقیه ی آدم ها



 
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

بیا جلو ببین چی تو دستم نیگه داشتم

یه  پروانه از جنس رویا

پرش که بدم ، چیزی واسمون نمی مونه

برف می یاد .

یه  قاب عکس  برفی . نه من توشم . نه تو . خالی ِ خالی



 
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦  

                                                          

                              Maxence Fermine - The Black Violin

وقتی که عاشق باشی - و من از عشقی راستین سخن می گویم - محال است که عشق خود را از خاطر ببری. هیچ چیز بد تر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی. چه در پس ِ آن ، هر چیز دیگری تو را اندوهگین می سازد، حتی ساده ترین چیز ها .

                                                                                   



 
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦  

من تو رو توی زندگی بعدی پیدا نمی کنم

چونکه یادم نمی یادت ولی اگه یه موقه ای اومد که دوباره یه صدایی اومد ، از درازی ِ خیابون ِ بارون خورده ، از دیوارای کافی شاپ تاریک و آرومی که هر رو توش سوپ می خورم ، صدای گرم و معمولی اومد ‌که من جور غیر معمولی ای دوسش داشتم و قلبم دوباره لرزید و اونموقه تو اون گوشه وایساده بودی و داشتی مثل همیشه حرف می زدیو حرف می زدی . اونوقت میام طرفت و در گوشت می گم که دوست دارم ،می دونم تو ام منو دوس داری ،فقط یادت رفته ...



 
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦  

سفید ، سفید ، سفید ...

خودت را که یادم می اندازی ، یکسر سفید است و سفید است و سفید .

خودت را که یادم می اندازی ، یادم می آید که نیستی کنار من که بخندیم کنار ِ هم .

خودت را که یادم می اندازی ، خدا می داند چه سخت می شود بودن در الانی که  ندارد تو را  در داخلش.

می شود شبیه این شرمن و آن خرسیکه عسل می خورد و قوی می شد . ربط دارد، این ذهن خراب من می گوید ربط دارد ، نپرسید  چرا

چه فایده دارد که من بروم کجا ی دیگر این دنیا . به هر حال هر بار که تو خودت را یاد من می اندازی ، نیستی کنار من / ... / و هر بار سفید است و سفید است و سفید



 
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦  

قایق کوچک کاغذی گفته است از وطن بنویسم .

می شود خانه مان . تخت خوابم و آن طاقچه ی زیر سقف اتاقم که بچگی ها پاکت سیگارم را زیرش قایم می کردم .

می شود این کوچه پس کوچه های باران خرده اش که پیاده گز می کردم .

می شود یک راننده ی تاکسی خسته و شاید هم آن پسر بچه ی بهم ریخته با قفس طوطی اش و پاکت ها ی فال حافظ

وطن آنقدر خوب است که هر چه زودتر که بشود می خواهم برگردم وطنم ...



 
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  

اینجا خشکی آمده است

لَبَت تَرَک دارد

این ها را از سر زندگی کردن می نویسم /

صدای این زن های  پیچ در  پیچ را می شنوی ؟ صدایشان از بالا ها در می آید

آقای لوله کش دارد لوله های جهنمی خانه را می کوبد و می سابد. صدای درد می دهند .

احساس می کنم  . سنگینی می کنند .



 
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦  

من بین اَبرا

یه چیزی که کلمه ای واسش نیس. چونکه ندیدنش و نمی دونن چیه

موهایت را سشوار بکش. سرت را بر بالین من بگذار. آبی میشوم برای تو /



 
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦  

                                                                                           ترنج

تخته نر با یک استکان سرکه و دو جفت دمپایی جفت شده دم در

در روستایی خوش آب و هوا و یک منظر کوه برف نشسته از پنجره و یک کانال آب برف پر سر و صدا

در خانه ای از کاه گل که بوی علف می دهد اینجا و آنجا

زیر کُرسی کز کرده ایم و تخته نر بازی می کنیم

کمی این طرف تر خانم خانه می آید تکیلا سرو می کند و یک قلیان پر سر و صدا با اسانس خربزه

هوای سرد که می خورد به سر و صورتت جان می گیری و همه ی خستگی ها در می شود

آدم هوس دارد تا صبح بیدار بماند شب را . هم صدای رقص و پایکوبی این روستایی ها مزه می دهد هم آسمان صاف و پر ستاره اش

بهشت است

ماهی گیری هم می شود کرد

منچ و تاب بازی

هر دختری را هم که پسند کردی می شود . مهمان نوازند همه اینجا

کریسمس را می شود اینجا ماند . می شود چند ماهی همین جا نشست و تخته نر بازی کرد .

می چسبد



 
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦  

                                                                                یک تخم هندوانه ی دیگر

پاچه هایم را برافراشته ام 

آماده ی سفرم

جولیت در ایتالیا منتظرم است

جولیت و من هر دو یک برند پفک را می پسندیم و هر دو یک مدل فیلم را نیمه شب ها تا صبح تماشا می کنیم . تیزیانو فرو هم دوستش است و می خواهد من را معرفی کند. با این حال من می گویم با فرو معاشرتش را کم کند . آدم بی ناموسی به نظر می آید.

چشمان آبی و پوست سفید و لب های قرمزی دارد که می شود با آنها پزش را به همه ی دوست و رفیق ها داد و سرت تا آسمان ها برافراشته خواهد شد

جولیت در ساحل خوابیده است و دارد آفتاب می گیرد .

او در ایتالیا منتظر من است.



 
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦  

   << ... >> جویدنی نیست. یخ بندازید،خنک هُش بکشید!

{دوبار اونتو نوشتم زندگی . هر بار از خودم حالم بهم خورد }

 پارکینگ این ساختمان یک حلزون است که دور می زند و دور می زند یکجوری  که جلوی در در می آیی ولی نمی دانی چطور



 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦  

                                            ......   و اصلا همه ی این ها چه فرقی می کند؟        

به اندازه ی همه ی تخم هندوانه های دنیا هم دوستت داشته باشم

یک تخم هندوانه هم به فکرت نمی رسد که دوستت دارم

برای همین هم تقدیر من و تو را  هرگز یک آخر هفته در یک مزرعه ی گل آفتابگردان نارنجی و پُف کرده کنار یک عالم تخمه ی آفتابگردان مشکی و شور و زیر یک عالم آسمان آبی ِ بی حرکت ، تنها نمی گذارد

                                              و اصلا همه ی این ها چه فرقی می کند؟   ......     

 



 
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦  

 بهشت می خواهم از این زندگی

همین است که زندگی نمی شود  



 
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦  

خداوند ِ عالم ، همه ی شما جانداران را بیامرزد

ینده اصلا بخیل نیستم

معذلک کمی خسته هستم و استراحت برایم نسخه کرده است حکیم باشی

بخاطر همین است که باید بخوابم

مثل یک بچه ی خیلی خیلی کوچَک

از این ها که آنقدر عمیق می خوابند که عکاس ها عکسشان را می گیرند و نقاش ها نقششان را می کشند

باز هم بخیل نیستم

من می خوابم . شب همه تان بخیر و خوشی



 
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦  

                   Within Temptation - Memories

سکرین سِیور  ِ موبایلم یه سطل ِ بنزین ِ

که یه آدم نقاشی میاد وازش می کنه و می ریزتش رو خودش

بعد فندکو می زنه و حسابی آتیش می گیره و چن دور می دو اِ اینور اونور

آخرش می خوابه کف زمین و حسابی زغال می شه . و محو می شه

و دوباره اَد از سر

شبا که از خواب می  پرم و موبایلو چک می کنم ، این هنوز داره خودشو آتیش می زنه



 
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦  

 چشمانم را که می بندم ، از دهانم دود می شوند . سفید می آیند و سفید می روند.

کمی طول می کشد

پس از مرگ بسوزانید مرا. می خواهم دود بشوم /



 
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦  

هزار سال گذشته است .

پیر و فرسوده شده ام . پُر از چروک . پُر از پیس. خرفت شده ام.

این ها را آرام برای ـ تو می گویم . شلوغ نمی کنم . آرام گرفته ام .  هر روز زمانش که می آید، صدایت را که می شنوم ، بی اختیار برایت شتاب می کنم و بی طاقت می شوم . کم طاقت شده ام. شکننده شده ام.  گوشه ای می شکنم و رویای تو را می بینم . مَن ،قیمتیست که هربار در عوض لذت لحظه ای بوییدنت ،پیش کِش کرده ام . اگر روزی آمد و دیگر نداشتمش ، چه کنم ؟

 باز دارد صدایت می آید . می آید و می رود . آرام  می آید و صد بار آرام تر از پیشم می رود.  زیبا می خوانی . دلم را می لرزانی و دور می شوی.

دلتنگت می شوم و یادم می رود .

دلتنگ ِ بودنت می شوم .

چشمان افتاده ام خیس می شوند و خوابم می برد/



 
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦  

                   Speak Of The Devil

روز و شب نشانه ام می روند

انگشت های نشانه ات بیشتر از ده تا شده اند دختر

سیگارت را می خواهم .هربار از میان دو انگشتت لیز می خورد. الکل بدنم را آتش می کشد .

طبل شده ام باز  .  خر شده ام باز 

لم داده است گوشه ای . لَخت و بی اراده . با صدای زنانه اش جاز می زند تارهای قلبم را .

تلخی  پُک های سیگارش سنگینی می کنند بر  پلک هایم.جوانی چشمانم را می سوزانند.

مستی خواب رهایم نمی کند

یک خواب عمیق می خواهم . کند و طولانی 

هوس تکه شعر هایت را دارم. در جعبه ی فلزی قایم شده اند باز. برایم بخوان . صدایت را از میان حنجره ات نشانم بده . جاز می خواهم باز



 
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦  

یک اسم هست میان همه ی اسم های دنیا

که وقتی می شنوم دلم هُرّی می ریزد آن پایین پایین ها

کسی هم نیست که زانو بزند جمع کند این خرده مانده هایش را



 
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦  

می خواهم ضخیم زندگی کنم



 
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦  

دست هایی معطر

و ساق های پایت لرزان

این ها در سر من هستند

دسته ی جاروی خانم نظافتچی از پشت میزو صندلی ها بالا و پایین می شود

آقای نگهبان کلاهش را در آورده است گذاشته است روی میز،کنار دسته کلیدش. دارد با رضایت چاییش را هُش می کشد

موهایم پریشان و و ِز کرده، همه ی جای گرداگردم را پُر کرده اند . میز صبحانه ام را هم /

پریشانم

یک صُبح ِ  زود ِ دیگر آمده است. یک روز ِ‌ بدون مزه ی دیگر



 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦  

جانورهایی که در زیر خاک زندگی می کنند که از آن قبیل کرم های خاکی و بندپایان را می شود نام برد ، با آدم های زیر خاکی  سنخیتی ندارند . این آدم ها زیر دوش آب سرد هم دچار نمی شوند و نهایتا تمام روز را بخاطر گرمی هوا در خانه های گِلی و سوراخ سوراخ ، در عمق زیادی از  زیر زمین ، سر می کنند. این آدم ها خیلی عادی هستند و به نُدرت احساساتشان بر می دارد و بخاطر همینست که زیاد صحبت نمی کنند و بیشتر یک گوشه می نشینند و روزنامه می خوانند .گهگاه زیر خاکی ها بر روی سطح زمین دیده شده اند . زیر خاکی هایی که پایشان به عرصه کره ی زمین رسیده است همه شان دانشمند شده اند . زیر خاکی ها زیاد با زمینی ها نزدیکی نمی کنند و بخاطر همینست که روی زمین اگر باشند، تا زمان پیری عضب می مانند . بادام زمینی و سیب زمینی خیلی دوست دارند و کلا هر زمینی ای که گذرش به یک زیر خاکی خورده است گفته است خیلی آدم های گُهی هستند . زیر خاکی ها همچنان در زیر زمین روزنامه شان را می خوانند و شب ها زاد و ولد می کنند و زیاد می شوند. گفته می شود برای جلوگیری از ترکیدن کره ی زمین قرار است تمام داخل کره ی زمین را با فشار زیادی از گازهای سمی پُر بکنند تا زیر خاکی ها نفس بکشند و بمیرند . زیرخاکی ها شب ها مسنجرهاشان روشن است و هر روز میلشان را صد بار چک می کنند از فرط تنهایی . اگر دلتان برایشان تنگ می شود یا اگر احیانا دوستشان دارید، برایشان نامه بنویسید و در چشمه های آب گرم اطراف خانه تان بیندازید . 



 
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦  

یک آدم طبیعی مُرد

خیالبافی می کرد هنگام رنگکاری دیوارهای ساختمان های نیمه کاره

دِک ِ کارت را از جیبش بیرون می آورد و هر ۵۲ تا را روی زمین حلقه ای می چید

بی بی را بیرون می کشید و آن وسط می کاشت

حلقه ای که هرگز فرصت نکرد به انگشت دختر جوان بکند



 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  

مراقب باش پوستت کِبره نبندد 

خط های کف دستت را از بحر باش و روی ستاره های آسمان دنبالشان بگرد

ولی همه می دانند که جوان مرگ می شوی . با یک چمدان پُر پول و یک خانه ی خالی 



 
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦  

یک دیوار

دو چشم

بلند و سفید

بادامی و قهوه ای

دیگر ماه کامل با سوز و سرما نمی آید



 
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦  

                                                        

                                                            Registered to life

on interrupt loop
loop :
           goto loop
end



 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦  

نمی ترسم از پیدا کردن آدم ها .

ولی بیشترشان می ترسند از  پیدا شدن.

یعنی اینکه لب تر می کنند و گندشان در می آید .

                                                                                                   گوچه 

 



 
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦  

بازی دوست دارد. صبح و شب نمی شناسد .

مراعات این قوم خسته را هیچ نمی کند .

نمی دانی چگونه مست خواب روز را شب می کنم .

شب ها کسی نمی خوابد اینجا / همه بیدارند / من هم بی خوابیم گرفته است

هچلی گیر افتاده اند اینجا همه که خانه هاشان را گلدان ِ گِل  آویزان می کنند از ته

شب ها تلویزیون سریال های طولانی ترسناک نشان می دهد. تمام که می شود تا صبح در سرشان چند بار مرور می کنند

با این حال من آسمان شب را یادم نمی رود  هرگز.

صورتم را می شورم. مسواک می زنم . می روم در تخت . شب خواب ها را روشن می کنم و چشم بندم را می گذارم .  شاید که یک شب بیاید و تا حواسم نیست خوابم ببرد/



 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦  

دو ا از کلیدای لپ اپم به اضافه ی خودش از کارافادن و من رو یاد لک و پیس های پوست میندازن که هر چی می گذره بیشر و بیشر میشن. پروسه ی پیر شدن و از کار افادگی غریب و سخ مینماید.

 من کار شیطونم و دو ا هم شاخ دارم



 
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦  

صبح آینه به من می خندید



 
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦  

فقط انعکاس این چیزهای دوروبرم را می بینم و می شنوم .

هیچ چیزی را هم به عمرم لمس نکرده ام . فقط آنقدر نزدیکش شده ام که فشارش را فهمیده ام .

خودم را هم نمی فهمم هیچ .

این چیز هایی را هم که دلم می خواست بنویسم . هیچ کدامشان را نمی شود نوشت .

اشکال از این آدم های خنگی بود که دنیا را این شکلی به خوردمان دادند .

کاش کسی به من نمی گفت نمی توانم بی وزن تر از هوا باشم .



 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦  

 

 

                                                                 Ill NinoUnframed

سر انگشت هایت از میان دست کِش همه جا را گُل بهی کرده است

خودت حواست نیست همه جا را رنگی کرده ای. همه جا را آرام و گرم کرده ای.

خیابان های شهر در شب بدون صدای موتور ِ ماشین ها / آسمان شب را روشن کرده ای .

درخت های چنار دور خانه ام / میانشان می وزی و نزدیک می شوی /

خودت هم حواست نیست عوضم کرده ای.



 
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦  

یک شهری هست آنسوی کوه های آلپ و هیمالیا . یک جای سبز و درندشت با همه ی داشته های یک زندگی شهرنشینی گرم و نرم که در شهر شما نیست

این شهر کلی خانواده های مهربان و صمیمی و زوج های خیلی جوان دارد که همه شان برای همدیگر می میرند و هر روز از عشقشان برای هم نامه های  پر محبت می نویسند و یادگاری می گذارند

هر کدام این زوج ها یک نفر از بقیه ی شهر را فرستاده است دنبال عشقش .

همه ی شهر دنبال هم می گردند. 

هر روز چند نفری از بالای ارتفاعات قِل می خورند و  پایین می افتند و برای همین جمعیت شهر رو به تخفیف است .

آنجایی که آدم ها ی شهر از بلندیش  پایین می اُفتند هر روز، یک عالم درخت کاج و سرخس با قامت های بلند و تنه های محکم و سخت دارد . لابلای جنگل که باد می  پیچد ، همه جا سفید می شود از سفیدی کاغذ ِ نامه ها...



 
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦  

                                                        

                                                                Pink Floyd-The Great Gig In The Sky    

     

 دست  چپم دارد می اندازد  پوست هایش را بعد از سوختگی با بُخار آشپزخانه

رگ های قلبم تازگی ها حسابی بخار می کنند . خودسوزی اَم دارد بالا می گیرد ...



 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦  

اگر می دانستید چه چیز برایم مهم است در این دنیا

یک  پُک به سلامتی ِ هایکو. بقیه اش را با  پاشنه ی بوت ِ عزیز لِهِتان می کنم .

بی حوصله هستم.



 
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦  

     Five For Fighting- If God Made You  

 بالا و  پایین دُکمه های ضبط

یک اتاق و یک عالم چنار که برگ هایشان را به قوطی های آب جو  و تارهای گیتارت فشار می دهند

اوهوم !



 
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦  

یک کاسه ی سفید  پٌر از شاتوت سیاه چیده ام .

هرشب من و آینه ی قَدّی چهارزانو خیره می مانیم ... 

خون می چکد دیوارها را.



 
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦  

یک حوله ی کوتاه که دور خودت می  پیچی

همه چیز آب می رود

فکر های سنگین همه شان سبک می شوند

من هم کنار می آیم ... این قیچی دسته مشکی  پیرزن را دست گرفته ام

افتاده ام به جان همه ی حوله ها ...



 
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦  

شُل می زنم حرف هایم را

زندگی را هم و ِل کرده ام

یک نفر بیاید این لولاها را روغن بزند .



 
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦  

من هم .



 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦  

امروز .

یک کبوتر را ماشین ها له کردند .

من رد شدم و تا چند متری

پرهایش را باد با من می آورد.

خاکستری.

لب های من و سرهای افتاده ی این جماعت .

بنفش.

صداها قطع و وصل می شوند. یک گوشه کز کرده ام . قلب من هنوز می تپد.

سبز.

از پشت شیشه های خاک گرفته و پر نرده ی این دوروبر

چه خوب نشانه می روی چشم هایم را

آبی.

صدای گرم و مهربان تو هیچوقت قطع و وصل نمی شود

صورتی.

همیشه می خواهم بخندی و برایم از قصه های کلاس زبان و آشپزیت بگویی.



 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  
کاکائوی تلخ وقت های فراغتم را پُر می کند



 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  

 یادته ؟



 
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  

خطاب به همه ی آن ها:

این وبلاگ شرح ایام یا دفترچه ی خاطرات نیست .

ابن نوشته ها هم زندگینامه ی من نیست !



 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦  

سوسک های بالدار کوچک حوله را به دَر می پسندند.

یک سوسک بالدار گوجه ای و کوچک در توالت خانه ی من سکنی گزیده است .

 سه بار به کشتن و له کردنش پا فشاری کردم .

هر سه بار جان سالم به در برد . 

ازین پس عضو ثابت توالت خواهد بود /

 

                                                        



 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦  

دارم اخته می شوم توسط یک نامریی در یک زمان به تدریج و در هر کجا که بشود .

زندگی من دارد تکرار می شود در هر دوسال و بعد از هر دوجین هم خوابگی طاقت فرسا .

می خواهم ماجرا بجویم و تا می توانم دوری کنم از هر چه که بشود تا هر کجا که بشود وتا  هر زمان که دوام آورم

می خواهم بخندم و نگاه کنم / آرام / بی هیچ کس



 
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦  

                                                       دیروز صبح با یک فرشته

دیروز صبح را با یک فرشته گذراندم .

در دانکن دوناتس.

فرشته آرام و ساده بود . دستش را شش ماه  پیش بریده بود و هنوز خوب نشده بود .

فرشته ناراحت بود ولی متنفر نبود . من هم مثل همیشه یک از خود متشکر ِ ناسازگار.

با این حال او می گفت نایس.

 

 

                                             

    

 



 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦  

فکرامو نمی تونم بگم .



 
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦  

صدایی می آید.

چشم هایم را دوخته ام به این نوار های سفید که می آیند و می روند.

 می آیم و می روم .

چرخ هایم صدا می کنند .

 چرخ یدک . برای وقت های زمین خوردن .

خدایا.  گیری کرده ام در این چاله ی وسط کوچه مان . هر چه پا می زنم گِل است که می پاشد .

چشم هایم را دوخته ام به این نوار های سفید .

سرم پر می شود و خالی می شود .

پر می شود و خالی می شود .



 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  
افسرده ای بیچاره



 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  

 هایکو 

به زانو افتادم .

صبح و شام / روز و بعد از ظهر/ وقت سو پ و سالاد . همه وقت حققه دمبالت می گردد . دور می گردد و دور می گردد در کاسه ی چشم.

پیر است . کُند است . زمین می خورد و با خجالت پا می شود.

هایکو

نمی فهمم .



 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥  

یک نفر هم زده است .

او تنها هست و تنها نیست .

قاطی هستم .



 
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥  

نشد که مادرم من را سقط کند وقتی اندازه ی یک نعلبکی گلدار مادربزرگ بودم .

دارم سقط می شوم و همه ی نعلبکی ها را شکسته ام .



 
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  

سیاهی من را اگر فهمیدید عاشقم می شوید

 



 
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥  

/صیغه ی ریدمانیزاسیون به شخصیت

/در و دیوار صدا می کنن

/صبح . یه جغد سفید روی بام خانه . شبیه یک شیروانی سفید بزرگ



 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  
همه ی عالم و آدم می ترسن



 
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  

Sisters Of Mercy-Driven Like The Snow

فردا که بیدار شدم . بچه شدم .



 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  

These Things-Fuel

خوابم میاد. زیاد



 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  

دیروز یه آدم دیگه بودم !

امروزم همون آدمم منتها با چهارتا گوش و هیچی دهن

فردا رو نوشتن تو دفتر که می خوان چشامو بگیرن و عوضش یه عالم شکلاتم می دن

شکلات برا گلو دردم بده /



 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  

نمی دونم چن روزه غذا نخوردم

یادمه یکی از آدمایی که تو این دنیا دوسش دارم یه بار بم گفت :هفت روز غذا نخوردم و اینطوری به خودم ثابت کردم . چونکه اونموقه نفهمیدم چیو به خودش ثابت کرده جملم ناقصه الان

من   وورودی نمی خوام



 
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥  

Permanently Offline to Everyone




 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥  

Joseph Arthur-Eyes On My Back

امروز یه دنیا غم



 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥  

مریضم زیاد و کسی نیست که مراقبم باشه

سوپ های آشپزباشی دانشگاه شده است دل خوش کنک ِمن



 
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥  

Dispárame dispara

آب و روغن را حسابی قاطی کرده ام

این کارهای قرقاطی و فکر های خاکستری ِخط خطی سخت کرده اند هر چیز دیگری را

سخت ِ سختِ سخت

یاد پیچ و مهره می افتم!



 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥  

فقط فکرای تخیلیه خودم !

دلم لک زده برم فردوسی بوت بخرم

دلم واسه هیچ چی دیگه لک نزده

نقطه !



 

 

 

GooDoo Bar

Home     e-mail

 Yahoo! :  

cHecK These ppl

بابک

رهام

آرینویس

Eternal

neptune

اخترک 0098

مرگ قسطی

آیدا<Lunati(s>

بيمار ذهنی متولد آگوست

مصطفی هیچکس

يه دختر الكلي

وبلاگ آرتوميس

Farbud

بارستين

:lao-tzu

رويای ...

آمنه

فروغ

دیوا

کاوه

 صبا

شبگرد

حسام

خشایار

مهرداد

محمد جواد

ماه پیشونی

 نغمه های نغمه

ويارهای پسری آبستن

فندک شکسته

بیمار لایوتسه

خانوم فا

مينو

مولود